تبليغاتX
حرفهای تو از زبان من....
برای کسی که فراتر از خورشید حرکت می کند زمین همیشه تاریک است
  نفهمیدم چی شد!!!من یکم زود اومدم؟؟یا اینکه تو یکم دیر اومدی؟؟؟
من هی منتظر موندم تو هی منتظر گذاشتی!
من رفتم تو اومدی!!!
نکنه تو زودتر اومده بودیا من دیر کردم؟بعدم دیدی نیمدم رفتی؟!
اما نه!هرچی فکر می کنم میبینم من خیلی قبل تر از الان ها اومده بودم...تو اون موقع ها من را نمیدیدی!شایدم میدیدی به رو خودت نمیاوردی!!!من هی خودما نشون دادم تو هی کمتر میدیدی!
گفتم شاید خودما نشون ندم تو خودتا نشون بدی....اونقدر خودما نشون ندادم که گم شدم!بعد تو اون دوردست ها دیدم تو اومدی اما دیگه من کجا و تو کجا!!!
اصلا ببینم تو چرا اینقدر دیر اومدی؟؟؟
یا چرا اگه زود اومدی بهم نگفتی که اومدی!!!
حالا که دیگه گذشت یا من دیر اومدم یا تو دیر اومدی....
اما هرچی که بود خیلی از هم فاصله گرفتیم....خیلی....
+ نوشته شده در  2008/11/10ساعت 10:6 PM  توسط بهاره | 
سلام دوستای خوبم.فکر کنم دیگه نا امید شدید ازم...می دونم خیلی وقته چیزی ننوشتم...حرفی نزدم... اما باور کنید هزاران بار اومدم که چیزی بنویسم اما قلم یاریم نکرد!نمی دانم چم شده!حس می کنم انگیزه ای واسه نوشتن ندارم....نمی دانم چم شده؟؟؟! اگه می تونید کمکم کنید اگه هم که نه زمان کمکم می کنه فقط تو این مدتی که نمی نویسم ازم قطع امید نکنید من میام سر می زنم واسم نظر بگذارید میام به بلاگتون....فقط من را فراموش نکنید.فعلا بابای
+ نوشته شده در  2008/10/1ساعت 4:36 PM  توسط بهاره | 
شمع ها را بیافروز و میهمانی بده.
تو دوباره متولد شده ای.
مثل پروانه ای که از پیله بیرون می آید آماده پرواز شو
تو پرواز می کنی
تا هر اوجی که اراده کنی.
دیگر هیچ مانع و مزاحمی نمی تواند سر راه تو قرار گیرد و
تو را از رسیدن به خواسته های واقعی زندگی باز دارد.
دست من پشتیبان توست....
+ نوشته شده در  2008/9/2ساعت 7:1 PM  توسط بهاره | 

ای کاش کودک بودم...
با آرزوهای کودکانه....
با دلی سرشار از عطوفت..
به همان سادگی...
ای کاش کودک بودم با همان گستره ی دید...
ای کاش هنوز می توانستم سوار سه چرخه ام بشوم و با تمام سرعت کوچمون را برم و بیام...
ای کاش هنوز اگر کسی بهم یک جوجه ی کوچولو می داد به اندازه ی همه ی دنیا ذوق می کردم...
ای کاش کودک بودم...
ای کاش می تونستم همه را مهربان ببینم...
ای کاش با لغت کثیفی مثل دروغ هیچوقت آشنا نمی شدم....
ای کاش کودک بودم تا کودکی کنم...
تا آواز سر بدم و بازی کنم....
ای کاش کودک بودم با تمام شیطنت هاش...
با خنده ها و شادی ها...
با قهرهای زود گذر...
با گریه های سطحی..
با لبخندهای عمیق...
ای کاش کودک بودم....

+ نوشته شده در  2008/7/22ساعت 5:12 PM  توسط بهاره | 
شکست.....دیرگاهیست که شکسته.....

+ نوشته شده در  2008/7/19ساعت 5:42 PM  توسط بهاره | 
به من جواب بدید....
دیگه خسته شدم!و این خستگی منجر شد که بفهمم هنوز تعریف خوبی براش ندارم!!!
نجابت چیه؟
نجابت توی چادر پوشیدنه یا اینکه سر را زیر انداختن و به کسی نگاه نکردن؟
نجابت تو اینه که آدم رفتارش را سانسور کنه؟من نمی فهمم نجابت چیه؟
البته تعاریف دیگران را نمی فهمم!
ببوگلابی بودن نشانه ی نجیب بودنه؟
خسته شدم دیگه از این همه قضاوت نا به جا!!
نظر من اینه که نجابت باید تو فکر باشه!افکره که باید نجیب باشه!اما اینا هیچکس نمی فهمه!!
نمی دانم باید به کی بگم؟دلم پره!
یکی به من بگه یک دختر نجیب چطوریه؟؟؟
چرا همه به ظاهر نگاه می کنند؟بابا به خدا اون نجیب نما ها از همه بدترند....
من واقعا نمی دانم نجیب کیه؟؟؟
بهم بگید....
+ نوشته شده در  2008/7/14ساعت 12:46 PM  توسط بهاره | 

برگرفته از وبلاگ دوست عزیزم:http://3%20shaparakeba%20ehsas.blogfa.com/

+ نوشته شده در  2008/7/5ساعت 7:14 PM  توسط بهاره | 

چهل اصل از اصول روانشناختی:                                        

       

1- شادی خود را به هبچ چیز و هیچ کس وابسته نکن تا همیشه از آن برخوردار باشی .

2- انتظار نداشته باش همیشه آنچه در اطرافت اتفاق می افتد مطابق میل و خواسته ات باشد.

3-هنگام عصبانیت هیچ تصمیمی نگیر.
  

4- از سختی ها و مشکلات زندگی استقبال کن و با غلبه بر آنها به خود پاداش بده.

5- اجازه نده اتفاقات ناخوشایند روحیه ات را خراب کن.

6- با بحث های بی نتیجه انرژی خود را هدر نده.

7- انتظار نداشته باش با منفی نگری جسمی سالم داشته باشی.

8- از هیچ کس و هیچ چیز توقع نداشته باش.

9- تا با خود مهربان نباشی نمی توانی مهر بورزی .

10- قبل از مطمئن شدن در مورد هیچ چیز قضاوت نکن.

11- به تفسیر و تعبیر کارهای دیگران نپرداز.

12- هرکاری را با علاقه و تمرکز انجام بده.

- زندگی خود را هدفمند کن و برای رسیدن به اهدافت تلاش کن.

14- چیزهایی  را که دوست داری به دیگران ببخش.

15- قلبت را از نفرت خالی کن تا خوشبختی در آن لانه کند.

16- برای انجام کارهای مورد علاقه ات زیاد به نظران دیگران اهمیت نده.

17- در تصمیم های خود تاخیر نینداز.

18- هنگام عصبانیت نفس عمیق بکش و تا ده بشمار.

19- با دیگران طوری رفتار کن که دوست داری با خودت رفتار شود.

20- به هیچکس امید نداشته باش به جز خدا.

21- بر جسم و روح خود مسلط شو .

22- برای این که شاد باشی باید شادی آفرین باشی.

2۳- در زندگی به جای شناور بودن شناگر باش

24- اندوه روز نیامده را بر روزه آمده ات نیفزا.
       
25- هرگز سعی نکن به دیگران بقبولانی که حرفت درست است.

26- قبل از انجام کاری یا گفتن چیزی به ضرورت آن بیندیش.

27- بی احترامی دیگران را با بی اعتنایی جواب ده
.
28- به جای بیزاری از انسان ها از رفتارهای بد آنها متنفر باش.

29- بگذار دیگران از تو به عنوان فردی آرام و خوشرو یاد کنند.

30- یگانه داروی آرام بخش روح و جان یاد خداست.

31- خود را از اسارت زنجیرهای بدبینی منفی نگری و نا امیدی آزاد کن.

32- به خاطر اشتباهات گذشته خود را سرزنش نکن.

33- به دیگران کمک کن آن چه را که می خواهند به دست آورند.

34- در فرهنگ لغات خود شکست را تجربه معنا کن
.
35- با شرایط زندگی سازگار باش.

36-هنگام از دست دادن ناراحت نشو وقتی هم چیزی به دست می آوری خوشحال نباش.

37- در مقابل خواسته ها و گفتار دیگران انعطاف پذیر باش و نخواه که حرف حرف خودت باشد.

38- برای کشف حقایق زیاد تفکر کن به خصوص جهان آفرینش.

39.به قدر توان تلاش کن و نتیجه را به خدا واگذار کن.

 40-هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن

   
                             چرا که تو چیزهایی داری که دیگران در حسرت آن هستند 

       
    

 

 

    



+ نوشته شده در  2008/7/5ساعت 6:42 PM  توسط بهاره | 
                            

تولد تولد تولدم مبارک.....................
چند سال قبل این موقع من فقط گریه می کردم اما حالا می تونم حرف بزنم نظر بدم ارتباط برقرار کنم...
ممنونم....از همه ی اونهایی که منا به اینجا رسوندند...
یوووووووووووهوووووووووووووووووووووووووو
                                                   تولدم مبارک

  
+ نوشته شده در  2008/6/30ساعت 1:53 PM  توسط بهاره | 

     

بهاره دختر ناز و ظریفم بهاره غنچه ی پاک و لطیفم
رضا گشتی به تقدیر الهی به دنیا آمدی خواهی نخواهی
به تابستان بهار آورده ای تو که الهامی زیار آورده ای تو
صفا آورده ای در منزل ما گلستان کرده ای تو محفل ما
همه خیر و خوشی همراه داری یقین خیر النسا را یار و غاری
به همراهت بهار خرمی ها به مار رو کرد از اینجا و آنجا
به سبزه زار ها زینت تو دادی به دامان چمن چون گل فتادی
چمن خرم شده از نوگل من جهان پر شور شود از بلبل من
صفا و مهربانی و وفا را ز باب و نام آموزی خدا را
ببین این غنچه را در دامن گل چه زیبا نغمه هایش خواند بلبل

+ نوشته شده در  2008/6/30ساعت 1:44 PM  توسط بهاره | 


مربی حیوانات سیرک با نیرنگ ساده ای مانع فرار فیل ها می شوند.ادعا می کنم که همین بلا بر سر آدمیان بسیاری آمده است. وقتی فیل هنوز کوچک است پایش را با طناب زخیمی به تنه ی درختی می بندند.فیل بچه هرچه هم که تقلا کند نمی تواند خودش را آزاد کند
تا یک سالگی فیل بچه طناب هنوز محکم تر از آن است که فیل بچه بتواند خود را آزاد کند فیل بچه تلاش می کند اما موفق نمی شود.سرانجام حیوان می فهمد که طناب همیشه قوی تر از اوست و از تلاش دست می کشد
وقتی فیل بزرگ می شود هنوز تصور می کند که نمی تواند طناب را پاره کند.در این جا کافی است که مربی پای او را به نهال یا تکه چوب کوچکی ببندد زیرا فیل دیگر هیچ تلاشی برای آزادی نخواهد کرد

+ نوشته شده در  2008/6/28ساعت 9:28 PM  توسط بهاره | 

                     
                                               هر روشنی طلیعه انوار مادر است
                                               هر بوی گل نمو نه گلزار مادر است
                                               آنجا که قد سیان وفا سجده میکنند
                                              آن سجده گاه؛ قلب وفا دار مادر است

مادرم زبان سپاسگذاری ندارم و شرم در چشمانم موج می زند و توان جبران هم ندارم....تنها می توانم به چشمانت که مهربانی در آن حک شده است بنگرم و دستانی که همیشه با آن مرا نوازش می کردی را در دست بگیرم و بگویم گه چقدر دوستت دارم
مادرم بهشتی که زیر پایت است گوارایت باد


+ نوشته شده در  2008/6/24ساعت 3:3 AM  توسط بهاره | 
سلام.یک سلام گرم به گرمی قلبهاتون.
اومدم دفاع کنم از خودم!آخه خیلی از کسایی که وبلاگمو خوندند از جمله مامان و بابای گلم نظرشون این بود دیگه خیلی ناامیدانه است و آدم احساس یاس می کنه توشاومدم بگم احساس یاس نکنید ها خوشحال باشید که بچه های این دوره زمونه ایم این چیزهارو میبینیم و دیگه مثل بعضی از نسلهای قبلمون کم اطلاع نیستیم!الان داریم کلی چیز یاد می گیریم و بی شک هر چیز دوره ای داره و پایدار نمیمونه!ایران هم باید این دوره را بگذرونه!
اینا همه را گفتم که یک وقت نا امید نشده باشید............

بعدم من افسرده نیستما!از اون جوون یا نوجوون یا کوچولوهایی هم نیستم که تو اتاقم کز کرده باشما ناراحت....

نه بابا...بی خیالیه!!دنیا و عشقه...

خودمم مثل اسمم  شاد و شنگول و شیطون و خوش گذرونم!بهاریه بهاری............

همه ی اینا واسه ی رفع ابهام بود که فکر کنم حسابی شد............

دوستون دارم نزدیک شدن خودما به ماه خودم(تیر)تبریک میگم!

      از طرف دختر کوچولویی که به خاطر له شدنه دم شیر  پاشا از روش برای مدت کوتاهی برداشته!!

+ نوشته شده در  2008/6/12ساعت 6:6 PM  توسط بهاره | 

گفتم حالا که بحث به کشور و کشور دار و اینا کشید یک تشکری هم کنم ازکشوردارای عزیزمون  که ما  را دارند با رسوم زندگی گذشتگانمون آشنا می کنند.آخه می دانید توی این دنیای صنعتی که کسی وقت مطالعه ی زندگی گذشتگان را ندارد, آنها هم دارند لطف می کنند از نزدیک ما
را با چگونگی زندگی اجدادمون آشنا می کنند و خب این خیلی واسه ی  پیشرفت فرهنگی ما خوبه!!!!
اتفاقا روش  جالبی را هم انتخاب کردند: آخه نه آب داربم, نه برق داریم ,موبایل ها هم که روزی
۲,۳ ساعت خط ندارند و تخم مرغ و برنج و ..... هم که کمیاب شده!!!
و دور نیست روزی که چندتا مرغ و خروس بیاریم تو خونه و یک تشت آب هم بذاریم وسط اتاق با یک باد بزن تو دستمون و هی بزنیم تو آب و خودمانا باش باد بزنیم که خنک شیم و به مرغ ها هم دانه بدیم که خوب تخم بذارندا! آبم که خدا خیر بده چشمه و چاه را میریم از اونجا میاریم....


در ضمن علاقه ی ایرانی ها  به رسم و رسومات قدیمیا و چیزهای سنتی و روش های زندگی گذشتگانشان معروفه خب اینم نمونشه دیگه!!!!
تازه کلی کشور ها هم بمون می خندند و خب تو اسلامم که شاد کردنه دیگران صواب داره  پس یک کاره نیکم انجام دادیم


خلاصه که حسابی دچار توفیق اجباری شدیم....
خدا خیرشان بده.......
                   

                        همان دختر کوچولویی که چند وقته  پا رو دم شیر گذاشته !

+ نوشته شده در  2008/6/12ساعت 3:40 PM  توسط بهاره | 
بس است دیگر, ای بعضی از وزرا و وکلای عزیز,ای بعضی از خطبا و پیش از خطبای عزیز,لا اقل قدری بیشتر تحقیق و مطالعه کنیم و قدری کمتر سخن بسراییم.
این قدر هی(!) دیوار صوتی را نشکنید.حیف است, بس است.
به قول حافظ ای برادران رحمی و اخیرا نیز ای خواهران که دارید اضافه می شوید به سلسله ی سخنرانان شما هم رحمی.
والله بعضی از ما شنوندگان و خوانندگان و بینندگان کم ظرفیت(یعنی خودم),موجی شده ایم.قسم می خورم تا باور کنید که فرکانس این امواج مافوق صوت را دیگر گوش ضعیف امثال ما نمی تواند دریافت کند.
گاهی با خودم می گویم, کاش یک نوع ((مایع حرف شویی))اختراع شود و جز اخبار پوکن و امثال آن و جز حرف های خوب و لازم همه ی حرف های زاید را از صفحه های جراید و تلویزیون و رادیو پاک بشوید و ببرد و بریزد به داخل کیسه ی کتاب های مربوط به گرامر و قواعد و دستور زبان فارسی مبحث حروف اضافه!
ولی بعد به خودم می گویم:هرکس امر به خیر می کند باید اول از خودش شروع کند.همین حرف هایی هم که امثال تو در نامه ی اعمال جراید می نویسید به چه درد می خورد؟جز به درد گریه ای و خنده ای و به فکر واداشتنی؟دیگر چه؟آیا تره ای هم در عمل برای این حرف ها خرد خواهد شد؟
پش....بشوی اوراق اگر همدرس(همدرد)مایی,که علم(درد)عشق در دفتر نباشد!

خدا رحم کرد که بعضی از ما مجریان امور,خدای ناکرده خدا نشدیم!و گرنه از همان آسمان هفتم یکسره سیم کشی می کردیم به کرات پایین و بلندگویی خداپسندانه نصب می کردیم در وسط آسمان و زمین و یکسره برای عالم و آدم سخن رانی می کردیم!همین وبس!

                                                                  
                                                                       "نوشته ای از جلال رفیع"

+ نوشته شده در  2008/6/12ساعت 3:38 PM  توسط بهاره | 

اینجا ایران است!

و چون نمایندگان مجلس ما با هم اختلاف پیدا می کنند اسرار نظامی ما لو می رود!

گروه های هک سفید براحتی سایتهای امنیتی ما را هک می کنند!

تورم روز به روز بالاتر میرود و دست مزدها همان است که بود!

دانشگاههای ما استاد محورند و دانشجویان ما به دنبال نمره و گرفتاری های دیگرشان!

در کوچه پس کوچه های شهرمان مردم از فقر در رنج اند و ما برای صندلی سخنرانی یک مسوول یک میلیون تومان هزینه می کنیم!

در کتاب های تاریخ معاصر مدرسه هامان همیشه از استعمار انگلستان نسبت به کشورمان می گوییم،اما نمیدانیم انگلیسی ها در کتاب های تاریخشان چه مینویسند!

به گذشتگان خود می بالیم و نمی دانیم آیندگان به چه خواهند بالید!

می خواهیم همه در یک سطح مالی زندگی کنیم،اما چرا این سطح زیر خط فقر است؟

اسلام را در لباسهای گشاد و موهای کج و ریشهای بلند می بینیم اما اختلاص ها ی 800 میلیارد تومانی روسای بانک ها و رشوه های میلیونی عیبی ندارند!

شعار کشورمان استقلال و آزادی است اما ما چند دانشجوی در بند داریم؟

 

 

 

 

آهاااااااااای مردان خدایی که وقتی قدم بر جایی می گذارید بوی گل محمدی می آید:

کدامیک از شما ساعت 2 بعد از ظهر خرداد ماه کنار خیابان به خواب رفته اید وامیدی برای بیداری ندارید؟

کدامیک از شما فرزندانتان کنار خیابانها دست فروشی کرده اند؟

فرزند کدامیک ازشما برای خرج تحصیلش فال فروخته؟

آیا بالا رفتن قیمت کالاها برای شما هم محسوس است؟

مصرف کالاهای داخلی برای حمایت از تولید کنندگان مختص ماست یا برای شما هم همین است؟

 نکند بهشت درمجلس است که برای رفتن به آن میلیونها تومان خرج می کنید و هدفتان فقط خشنودی خدا و انجام وظیفه است؟

آیا خودتان فرشته صفتید که اینگونه وحشیانه نوچه هاتان را به جان جوانان می اندازید؟

 

به لبهایم مزن قفل خموشی

که در دل قصه ای ناگفته دارم

ز پایم باز کن بند گران را

کزین سودا دلی آشفته دارم

                                               
                                               
  بر گرفته از وبلاگ دوست عزیزم:http://finalversion.blogfa.com

+ نوشته شده در  2008/6/8ساعت 1:8 PM  توسط بهاره | 
دوره ی ارزانیست

        شرف اینجا ارزان

                      تن عریان ارزان

                             آبرو قیمت یک تکه ی نان

                                                    و دروغ از همه چیز ارزان تر                                         

  و چه تخفیفی خورده است قیمت هر انسان.......
+ نوشته شده در  2008/6/7ساعت 1:4 AM  توسط بهاره | 
                  

با سلام و عرض ارادت به شما صاحب مقام عزیز:

شنیده ام شما نماینده ی مردم هستید و بازتابی از تفکر آنها.
اگر من هم جزو مردم قبول شده باشم می خواستم درد دلم را توی نامه ای بهتون بدهم با اینکه میدانم فایده ای هم ندارد.
برای اینکه می دانستم نامم به دستتون نخواهد رسید مقدار کمی از حرفما توی وبلاگم نوشتم که حداقل کمی از درد درونیم کاسته بشود.البته اگر هم به دستتون می رسید بعید نبود دچار سرنوشت آن جوان هایی که تا آمد
ند حرفی بزنند که با عمل شما مغایرت داشت سرشونا گذاشتید بالای چوبه ی دار بشوم!
نمیدانم شایدم چون خانمم محترمانه فقط خفم می کردید یا با شکنجه یا با تبعید و خب شما که خوب راهاشا بلدید.
کار ما آدم ها جالبه!!نشستیم و از دوران جاهلیت حرف می زنیم غافل از اینکه خودمان جاهل تر از هر زمانی هستیم! از دوران ستیزه گری پادشاهان.چقدر از سرنوشت
گالیله برایمان گفتند.از اینکه روزی گالیله آمد و گفت زمین می چرخه و خب این توهین بود به افکار بشریت.از همه مهم تر شاه و دانشمند نماهایی که در سلطنت نشسته بودند.
داستان توبه ی گالیله معروفه!!اون باید از حرفی که زده توبه می کرد اصلا باید دهانش را آب می کشید چون این حرف نجسش کرده بود.

اما همیشه سوالم این بود که چرا گالیله را مجبور به توبه کردند؟اما مگر من نمیدانم که نو آوری و حرف جدید زدن ممنوع است!!!!
البته دوران ما هم همچین با اون دوران فرقی ندارد.فقط اون موقع گالیله توبه کرد اما امروز با این همه تمدن یک نسل باید توبه کند. چه دارید می کنید با ما؟؟؟؟؟
گند زدید(کلمه ی قشنگ تر نتونستم به کار ببرم)به نسل آریاییمون!زمانی ما ابر قدرتی بودیم اما حالا چی؟؟
کشورمان تهی شده
تهی از فهم.....تهی ازشعور......تهی از معرفت
رسم اینه:یک عده خوابندا الکی به دست می یارند, یک عده بیدارندا با هر جون کندنی نمی تونند به دست بیاند و انگشت شمارند اون عده ای که بیدارندا به دست می یارند(این یعنی عدالت که هوتوتو)
جامعه ی اسلامیمون نمونه شده!!!بچه ها غمگین,جوانها افسرده,پیرها ناامید!
چرا؟؟فقط به من بگید چرا؟با کدوم حماقتی اینگونه دارید جلو می روید بی هیچ عکس العملی؟
دارم می سوزم!می سوزم واسه اون طفلکی که غذای شبش تو شکم بعضی از شما داره هضم می شود!
می سوزم واسه اون زندانی که به ناحق پشت میله های زندونه!
می سوزم واسه مردم ساده ای که نمی فهمند چه به سرشون داره می آید؟

میسوزم...............
شما دارید به معنای واقعی کلمه از بین می برید!
از منابع گرفته تا استعداد,شخصیت و هویت!
فکرتان هم که در سطح فکر دوران آدم و هوا است.
دیگه نمی تونم بقیه ی حرفهایم را در قالب جمله بزنم(خدا رحمتان کرد)
فقط می خواهم بگم:                                                                                                              ما را دارید بی جهت از بین می برید ما قراره آینده ساز مملکتتون باشیم نا سلامتی
                      کاری نکنید که نسل ایرانی منقرض بشود.

آخه به فرض مثال چه معنی دارد در تکنولوژی را به روی ما ببندید که یک وقت کسی خدای ناکرده استفاده ی نادرست ازش نکند.مثلا اینترنت پر سرعت نداریم چون ممکنه کسی از توی اینترنت بخواهد فیلم دانلود کند.
 
وای شماها به طور مخصوصی مسخره هستید!

فقط می تونم از اینهمه فاجعه ای که به بار آوردید تشکر کنم چون بی شک در تاریخ ثبت خواهد شد و مایه ی عبرت نوادگان ما می شود.
دستتون درد نکنه ماهرانه جامعه را به نام اسلام به فلاکت کشوندید.حیف اسلام که شما باید مجری آن باشید......

                                               از طرف دختر کوچولویی که نمیدانم چرا پا روی دم شیر گذاشته!!!

 

+ نوشته شده در  2008/5/31ساعت 1:58 PM  توسط بهاره | 

نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته ی من
چرا افسرده است این قلب پرسوز
ز جمع آشنایان می گریزم
به کنجی آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود میدهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه ی من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدارا بس کن ای دیوانگی ها

+ نوشته شده در  2008/5/29ساعت 5:30 PM  توسط بهاره | 
عکس کناره صفحه کوچولوگیامه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شاید بتونید با این عکس شکل الانم را تصور کنید
+ نوشته شده در  2008/5/12ساعت 2:11 PM  توسط بهاره | 
دلم تنگ شده.....
واسه اون موقعی که زندگی را بازی با عروسکام میدونستم!واسه اون موقعی که همه ی آرزوهام ختم به خرید چند تا اسباب بازی می شد.
دلم تنگه واسه اون موقعی که رنگ سفید دنیا را فقط دیده بودما و از دروغ و دورویی و ظلم و خیانت و هوسرانی هیچی سرم نمیشد.
بدترین آدم روی زمینا اون مردی که یک جوراب سرش بودا و دذدی می کرد میدیدم!اما حالا.....
حالا به نظرم اون دزده جز آدم های خوبه چون حداقل خودشا دذد معرفی کرده و همون جورابی که روسرشه بهم معرفیش می کنه.......مثل آدم های دوروبرم از مقام دار ترین تا نامقام دار ترین نیست که خودشونا بهترین معرفی میکنند اما همه چیز هستن جز بهترین!و دیگه تشخیص خوب یا بد بودن آدمها کار آسونی نیست.
نمیدانم دنیا داره به کجا کشیده میشه!هیچکس به هیچکس اعتماد نداره!هرچیم میگذره بدتر میشه!قبلنا حداقل دختروپسرا به هر دلیلی که بود از باهم بودن لذت می بردن و دوست داشتند که باهم باشند.یک ذره گذشتا دخترا دیگه نمیتونستن به
پسرا اعتماد کنند حتی اگه هم باهاشون بودند هیچ اعنمادی به خودشونا و حرفاشون نداشتند چون زیاد شده بود پسرایی که از دخترا سوءاستفاده کنند.اما حالا با هر پسری که حرف میزنی حالش از دخترا به هم میخوره!!!!!!!این دیگه از نظر من اوج بدیه!اوج کثیفی یک جامعه است!!! بشون میگی چرا؟می فهمی که دیگه دختران که با  پسرا بازی میکنند!
واااااااای!اصلا هرچی مینویسم بیشتر حرص می خورم! نمیتونستم باور کنم تا ایکه چندین داستان شنیدم از اینکه یک دختر چه کار کرده با یک پسر!
دختری که بعد از اینکه یک پسره پاکا حسابی عاشق خودش می کنه و  پسره خودشا برای ازدواج باش همه جوره آماده می کنه به طور ناگهانی می فهمه دختره شوهر داره!!!!!!!!
بیچاره اون پسر!بیچاره اون شوهر!و بدبخت تر از همه ی اونا جامعه ی دخترا که بعضی ها دارن به فلاکت می کشونش و اسم همه ی ماهایی که سعی کردیم پاک زندگی کنیمم بد در کردند!اونوقت اگه واقعا هم عاشق بشیم کسی به عشقمون اعنماد نداره!
اینه جامعه ی ما!اینه جامعه ی اسلامی ما!
هرچی بیشتر تو جامعه قدم میزنم حس می کنم پام نجس تر می شه!
گاهی فکر می کنم من اگه یک خدایی نداشتم که بپرستمش و بهش توکل کنم تا تکیه گاهم باشه حتما تا الان دیوونه شده بودم!اگه الان سرپام واسه اینه که هنوز خدایم را فراموش نکردم!
دلم می سوزه واسه اونایی که خداشونا یادشون نیست اونا حتما تا الان از  پا افتادن!اینهمه معتاد اینهمه بدکاره اینهمه افسرده اینهمه زندانی!اینا آدمهای بدی نبودند.....
بد شدند!جامعمون بدشون کرده!سالم موندن تو این جامعه طاقت فرساست!
بازم من میبینم تو یک خانواده ایم که همه سادند و بی آلایش!میتونیم به پاکی هم اعنماد داشته باشیم!دور از خیلی مسائلیم!
اما اونایی که یک ذره از نظر خانواده ضعف داند چی؟دلم واسه اونا میسوزه!
مردممون دارند فقیر میشند!هم از نظر مادی و هم معنوی!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شاید خیلی تیکه تیکه نوشتم این نشون از ذهن پر از مشغلمه که هرچیا میام بگم یک موضوعه بدتر میاد تو ذهنم!
شاید شما هم از نوشتم اعصابتون خورد شده اما چیکار کنم دارم اذیت می شم!
جای ما توی همچین جامعه ای نیست!!!!!!!!!!!!!
باید چاره ای اندیشید!!!!!!!!!!!بیچاره نسل بعدمون.....!!

آخه مشکل اینه که نصف بیشتره مردم از این چیزا هیچی سرشون نمیشه و مثل گوسفند همونطور که دکتر شریعتی میگه سر به زیر دارندا واقعا هیچی نمیفهمند!این تازه زجر را بیشتر میکنه!که تو چطور داری حرص می خوری ولی بین کسایی زندگی میکنی که هیچی نمیفهمند(به معنای واقعی کلمه)  و هرکیم بیاد و دو تا حرف قشنگ بزنه جذبش می شن!!
تازه ادعاشونم میشه!وای از ما...................

اگه بخوام بازم بگم باید کتابها بنبویسم هم سر شما ها را درد بیارم هم خودما بیشتر از این اذیت کنم پس فقط چندتا نقطه می ذارم تا شما هم هرچی تو ذهنتونه بهش بیفزایی:
.................
+ نوشته شده در  2008/5/12ساعت 2:8 PM  توسط بهاره | 



دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود
؛ فریب می فروخت.مردم دورش جمع شده بودند،هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌جاه طلبی و...... هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد.بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را.بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد.حالم را به هم می زد.دلم می خواست همه ی نفرتما توی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند.موذیانه خندید و گفت:من کاری با کسی ندارم ،فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم.نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد.می بینی!آدم ها خودشان دور من جمع شده اند.
جوابش را ندادم.آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت:البته تو با اینها فرق می کنی.تو زیرکی و مومن.زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد.اینها ساده اند و گرسنه.به جای هر چیزی فریب می خورند.
از شیطان بدم می آمد.حرف هایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت وگفت.
ساعت ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود.دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم:بگذار یک بار هم شده کسی،چیزی از شیطان بدزدد.بگذار یک بار هم او فریب بخورد.به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم.توی آن اما جز غرور چیزی نبود.جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور در اتاق ریخت.
فریب خورده بودم ،فریب.دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود!فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام.
تمام راه را دویدم.تمام راه لعنتش کردم.تمام راه خدا خدا کردم.می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم.عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.به میدان رسیدم،شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه کردم.اشک هایم که تمام شد ، بلند شدم.بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم ، صدای قلبم را.
و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود.

سخن نگارنده: (( گاهیم قلب ها پیدا نمی شوند ،گاهی جنس فروخته شده پس گرفته نمی شود.بیشتر مراقب باشیم!نذاریم مومن بودنمون کار دستمون بده و جای قلبمونا با غروری کاذب عوض کنه!شیطان در نزدیکی ماست مراقبش باشیم......یا علی))

+ نوشته شده در  2008/5/4ساعت 0:54 AM  توسط بهاره | 

پروردگار محترم نظر به این که طی بررسی های به عمل آمده توسط این جانب علیرغم تمام نعمات و الطاف حضرت تعالی در مراحل مختلف زندگی به این حقیر به هیچ جایی نرسیده و موجبات شرمساری نسل بشریت را فراهم آورده ام خواهشمند است پیرو تبصره ی سوم , بند اول قرارداد آفرینش مورخ ۱/۱/۱ منعقده فی بین ابرجد اینجانب مشهور به آدم و حضرت تعالی استعفای این حقیر را از مقام انسانیت بپذیرید.بدیهی است من بعد از این هیچگونه مسئولیتی را قبول نمی کنم.

+ نوشته شده در  2008/5/4ساعت 0:24 AM  توسط بهاره | 

گله می کرد ز مجنون لیلی
که شده رابطه مان ایمیلی

حیف از آن رابطه انسانی
که چنین شد که خودت میدانی

عشق وقتی بشود دات کامی
حاصلش نیست بجز نا کامی

نازنین خورده مگه گرگ تو را؟
برده یا دات کام و دات ارگ تو را؟

بهرت ایمیل زدم پیشترک
جای سابجکت نوشتم به درک

به درک گر دل من غمگین است
به درک گر غم من سنگین است

به درک رابطه گر خورده ترک
قطع آنهم به جهنم به درک

آنقدر دلخور از این ایمیلم
که به این رابطه هم بی میلم

مرگ لیلی،نت و مت را ول کن
همه را جای ok کنسل کن

off کن کامپیوتر را جانم
یاز من باش و ببین من on ام

اگرت حرفی و پیغامی هست
روی کاغذ بنویس با دست

نامه یک حالت دیگر دارد
خط تو لطف مکرر دارد

خسته از Font و ز Format شده ام
خسته از گردلی@(ات) شده ام

کرد رپلای به لیلی مجنون
که دلم هست از این سابجکت خون

باشه فردا تلفن خواهم کرد
هرچه گفنی مه بکن خواهم کرد

زودتر پیش تو خواهم آمد
هی مرتب به تو سر خواهم زد

راست گفتی تو عزیزم لیلی
دیگر از من نرسد ایمیلی

نامه ای پست نمودم بهرت
به امیدی که سر آید قهرت...

+ نوشته شده در  2008/4/28ساعت 3:56 PM  توسط بهاره | 

من نمیدانم
              و همین درد مرا سخت می آزارد-
که چرا انسان این دانا
                          این
پیغمبر
در تکا
پوهایش
                  -چه چیزی از معجزه آن سوتر
ره نبرده ست به اعجاز محبت
                                چه دلیلی دارد؟
چه دلیلی دارد؟
که هنوز
مهربانی را نشناخته است؟
و نمیداند در یک لبخند
چه شگفتی هایی 
پنهان است!

من برآنم که درین دنیا
خوب بودن-به خدا-سهل ترین کارست
و نمیدانم

که چرا انسان
                 تا این حد
                             با خوبی
                                         بیگانه است؟

و همین درد مرا سخت می آزارد!

+ نوشته شده در  2008/4/7ساعت 0:35 AM  توسط بهاره | 

امروز بازم مثل روزهایی که پشت سر هم اومدند و رفتند در انتظار نیم نگاهتم.این چشما چه گناهی کردند که باید اینقدر انتظار بکشند؟؟               دیگه بسه


روزی ۴ دقیقه می شود ماهی ۲ ساعت و سالی ۲۴ ساعت (یک روز). سالی یک روزتان را به خدا اختصاص دهید. زیاد است؟


ازشنیده ها: روزي مردي , عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند . او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد , اما عقرب بار ديگر او را نيش زد . رهگذري او را ديد و پرسيد:" براي چه عقربي را که نيش مي زند , نجات مي دهي" . مرد پاسخ داد:" اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم ."
واقعا تو زندگیمون این طوری هستیم؟

+ نوشته شده در  2008/2/6ساعت 9:1 PM  توسط بهاره | 

 
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست.
                                                                                                          ((دکتر شریعتی)) 

از فراسوی عزل تا ابدای حلق بریده ات , می رود دایره در دایره ; پژواک صدایت

در زيارت  با فضِیلت عاشورا  دوبار به اِین نکته اشاره شده است:((من دوستم بادوستانت ودشمنم با دشمنانت))      

          
حسين جان!مزد عشق بازی همه محبانت را در اين ماه        دوستی بادوستانت و دشمنی با دشمنانت قرار بده                                 

 

+ نوشته شده در  2008/1/15ساعت 1:56 PM  توسط بهاره | 

یک ذره با دقت تر به دنیا نگاه کن............

به خدا اونقدر هم که اسمش بد در رفته بد نیست

خودمان بدش کردیم پس بیاید سعی کنیم خودمانا خوب کنیم نه از دنیا گله بگیریم.

ببخشید ولی دنیا چه گناهی کرده که باید مارا تحمل کنه؟هان؟؟

یک چیزی را تجربه کنید اونی که آرزو دارید را به دنیا بگید.اون از طرف خداوندی وظیفه دارد که شما را به آنچه که در هدفتان است برسونه....فقط مشکل اینه که ما با دنیا هم قهریم...اصلا با همه قهریم...با خودمونم قهریم!!!

ای کاش میفهمیدیم چه نعمتهایی داریم و راحت از دست میدیم!ای کاش نداهایی که بمون میرسیدا میشنیدیم!حیف که کوریم... کریم!

بابا ما میتونیم تو این دنیا سروری کنیم...ناسلامتی ما تو این مخلوقا برا خودمون اشرفی هستیم.........
ما باید همه ی این موجوداتا رام خودمون کنیم اینا همه برای ماست!!نه اینکه خودمونم رام اونا شیم!(این دیگه خیلی مسخرست)

به خودتان بیاید؟؟چقدر از این و اون ایراد بگیریم و خودمان بخوابیم(منظور هوشیار نبودنه)؟؟ حداقل خرسا فقط زمستونا میخوابند اما ما چی؟؟؟آبرو هرچی آدمه بردیم

بابا خدا خودش گفته:
من دنیا را برای تو و تو را برای خودم آفریدم=>(پیامبر اکرم(ص) فرمود:خداوند فرموده است:خلقت الاشیاء لاجلک و خلقتک لاجلی)

این دنیا به این بزرگی مال ماستا ما اینطوری میکنیم!خدا چی میکشه از دست ما...وقتی میگن خدا رحیم راست میگن من که شخصا تحملشا نداشتم.اینقدر چیز به یکی بدی هر قدرتی هم که لازم باشه بهش دادی...اونوقت عین.....(چی بگم آخه؟)راست راست راه میره و تازه طلبکارتم هست چقدر ما پر روییم!!!!

یک ذره به خودمان بیایم...گوشامونا باز کنیم ببینیم کجاییم...کجا قراره بریم.....چی کار قراره بکنیم

بذارید جلو فرشته ها دیگه آبرو ریزی نکنیم......

+ نوشته شده در  2008/1/13ساعت 12:21 PM  توسط بهاره | 

اومد و یکی زد تو گوشم....شوکه شدم....سیخ وایسادما تو

چشماش ذل زدم....بی اختیار اشکم در اومد.....دستما بلند

کردم تا تلافی کنم....دستما گرفتا و هولم داد عقب...فریاد

زدم چی کار میکنی؟؟؟؟؟گفت:درس ت میدم.گفتم:رسمش

اینه؟گفت:آره.گفتم:چرا؟گفت:هنوز بچه ای.چپ چپ نگاهش کردما

و گفتم باشه.الان سالها از اون روز میگذره و من تازه فهمیدم

رسم روزگار چیه!!!

                                          .                                       

                                           .                                        

                                            .                                         

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

روزگار اول میزنه تو گوش ت بعد که خوب شوکه شدی و نفهمیدی

از کجا خوردی...یک چیز یادت داده.اگه نفهمی اون چیز چی

بوده میخوای از عالما و آدم انتقام بگیری...روزگارم نامردی

نمیکنه و هولت میده و کلی میندازدت عقب تر از بقیه!حالا بیا

و درستش کن.پس اگه هم نفهمیدی روزگار چی قرار بوده یادت

بده  گذشت کن.....اما نذار حقتم پایمال شه.....حالا اگه

تونستی همه ی این قوانین را توی شبکه ای به نام زندگی 

بگنجونی و هرکدوم را در جای خودش به کار بگیری تو یک آدم

خوشبخت هستی.... چون همه ی اینا مثل فرمولهای ریاضیه!!!

+ نوشته شده در  2007/12/24ساعت 5:21 PM  توسط بهاره | 
یک متن  از شنیده ها البته خیلی پسرها باهاش موافق نیستند اما من شخصا موافقم: دخترها مثل سيب هاي روي درخت هستند. بهترين هايشان در بالاترين نقطه درخت قرار دارند. پسرها نمي خواهند به بهترين ها برسند چون مي ترسند سقوط کنند و زخمي بشوند، بنابراين به سيب هاي پوسيده روي زمين که خوب نيستند اما به دست آوردنشان آسان است، اکتفا مي کنند. سيب هاي بالاي درخت فکر مي کنند مشکل ازآنهاست درحالي که آنها فوق العاده اند. آنها فقط بايد منتظر آمدن پسري بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بيايد
+ نوشته شده در  2007/12/6ساعت 10:0 PM  توسط بهاره |